فتحعی شاه درمیان دوتن اززن های خودیکی بهنام

 جهان ودیگری به نام حیات نشسته بودواین شعررامی خوند:

*نشسته ام به میان دودلبرودودلم

 که رابه مهربگیرم؟!دراین میان خجلم*

جهان گفت:توپادشاه جهانی جهان توراباید.

حیات گفت:اگرحیات نباشدجهان چه کارآید.

یکی ازبانوان حرم سراکه از پشت درسخنان آن هارامی شنیدونام او بقا بودگفت:

جهان وحیات هردوشان بی وفاست بقا راطلب کن

*که آخربقاست*