گریه ازعشق
|
داستان عشاق در زمان ملاصدرا |
![]() |
|
زماني که فيض کاشاني در قمصر کاشان زندگي مي کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزي را به عنوان ميهمان نزد او در قمصر به سر مي برد.
در همان ايام در قمصر، جواني به خواستگاري دختري رفت. والدين دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد براي ديدن عروس به خانه عروس بيايد و نه عروس حق دارد به بيرون خانه برود.
از اين رو، عروس و داماد که عاشق و شيداي همديگر بودند و مي خواستند همديگر را ببينند، به فکر چهره اي افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدين عروس متوجه بشوند.
لذا عروس حيله اي زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام مي آيم و تو هم داخل کوچه بيا، همديگر را ببينيم.
بقيه داستان در پايين
عشق پايدار (راهنماي غنا بخشيدن به روابط) ![]() قيمت: 60,000 ريال
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان مي داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشين عروس خانم بود و مدام اين جملات را مي خواند:
اومدي به پشت بوندي اومدي فرش و تکوندي
اومدي گردي نبوندي اومدي خودت و نشوندي
در اين حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور مي کرد و اين ماجرا را ديد و شروع به گريه کردن کرد.
او يک شبانه روز بلند گريه مي کرد تا اين که فيض کاشاني از او پرسيد:
چرا اين گونه گريه مي کني؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسري را ديدم که با معشوقه خود با خوشحالي سخن مي گفت.
گريه من از اين جهت است که اين همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خداي متعال مي دانم اما هنوز با اين حال و صفايي که اين پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خداي خود چنين سخن بگويم. لذا به حال خود گريه مي کنم. | |
از اين رو، عروس و داماد که عاشق و شيداي همديگر بودند و مي خواستند همديگر را ببينند، به فکر چهره اي افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدين عروس متوجه بشوند.
لذا عروس حيله اي زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام مي آيم و تو هم داخل کوچه بيا، همديگر را ببينيم
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان مي داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشين عروس خانم بود و مدام اين جملات را مي خواند:
اومدي به پشت بوندي اومدي فرش و تکوندي
اومدي گردي نبوندي اومدي خودت و نشوندي
در اين حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور مي کرد و اين ماجرا را ديد و شروع به گريه کردن کرد.
او يک شبانه روز بلند گريه مي کرد تا اين که فيض کاشاني از او پرسيد:
چرا اين گونه گريه مي کني؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسري را ديدم که با معشوقه خود با خوشحالي سخن مي گفت.
گريه من از اين جهت است که اين همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خداي متعال مي دانم اما هنوز با اين حال و صفايي که اين پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خداي خود چنين سخن بگويم. لذا به حال خود گريه مي کنم.
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 18:7 توسط محمد حسین غلامی سرای
|

