یک خاطره یک روز
امروز صبح که وارد کلاس شدم بچه ها درمدرسه ی صدرا کلاس سوم یک قرآن می خواندندودرپنج دقیقه اول زنگ اول چند ایه را ترتیل خوانی می کردند منتظراتمام قرآن آنها بودم که یکی ازبچه ها گفتند :آقا ایشان آیه ی سجده دارخواندند.برهمه سجده واجب شد و همانجا جلوی تخته سیاه به سجده رفتم وبچه ها نیز کنار صندلی هایشان .صحنه ی جالبی بود. زنگ اخر نیزوقتی یکی ازبچه ها به خاطر اول شدن گروهشان در مسابقه ی تیمی وامتحان گروهی سربه سجده گذاشت. امروز دوبارکلاسمان به نور سجده معطر و منورشد.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:44 توسط محمد حسین غلامی سرای
|